زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... دوباره باز دوباره✿✿✿رادین دندون در میاره ...

به نام مهربان ترین مهربانان   دوباره باز دوباره ، رادین دندون در میاره                      ٢٤/١٠/١٣٩١              رادین جونی دندون تازت مبارک باشه گلم بعد از سه روزی که به خاطر حضور بابایی تا ساعت ١١:٠٠ میخوابیدیم ، امروز {یکشنبه} ساعت ٩:٤٥ بیدار شدیم، چون چند روزه تا ١١:٠٠ خوابیدم انگار هنوز از خواب سیر نشده بودم ... اما دیگه بلند شدم تصمیم گرفتم ازکسل بودن نجات بدم خودمو...  تا طبق مع...
24 دی 1391

... تمام حس من به تو ...

    برام هیچ حسی شبیه تو نیست کنار تو درگیر آرامشم همین از تمام جهان کافیه همین که کنارت نفس می کشم ....   از این عادت با تو بودن هنوز ببین لحظه لحظم کنارت خوشه همین عادت با تو بودن یه روز اگه بی تو باشم منو می کشه ... ...
20 دی 1391

... 30 روز دیگه با رادین کوچولوی 14 ماهه ...

به نام خدای مهربون ٣٠ روز دیگه با رادین کوجولوی ١٤ ماهه   یه ماهه دیگه گذشت ... چه زود ثانیه ها جای خودشون رو به دقیقه ها و ساعت ها و روزها و هفته ها می دن... و تو ، عزیزم پشت این لحظه ها روز به روز بزرگ می شی و با رد شدن از ١٤اٌم هر ماه ما رو از بزرگ تر شدنت با خبر می کنی ... و بر خلاف هر وقت اصلاً از گذشت زمان ناراحت نیستم و احساس گذشت سنم رو نمی کنم ، چون با تو روز به روز جوون تر از قبل می شم ... این روزها با تو شیرین ترین لحظات رو می گذرونیم ... قشنگ ترین روزهایی که حتی گذشتنش رو احساس نمی کنیم ... گرچه هر روز از روز قبل بازیگوش تر می شی و خسته تر از روز قبل میشم اما عاشقان...
15 دی 1391

... یه رادین خوشمزه با کارهای با مزه در 14 ماهگی ...

به نام خالق دوستی ها و دوست داشتن ها     این روزها اینقدر شیطون و در عین حال با نمک شدی که اول کم میارم ولی با شیرین کاریهات دوباره جون می گیرم ... وقتی دعوات می کنم و بهت اخم می کنم به خاطر یه کار بد ، مثل گربه ها میای بهم می چسبی و سرت رو از پائین کج می کنی و با خنده ای که شیطنت می باره ازش خودتو نزدیک صورتم می کنی و می گی دَ... منم طاقت نمی یارم تا بازم بهت اخم کنم و محکم می چسبونمت به خودم و بغلت می کنم ... یا اگه به چیزی دست بزنی که نباید ، و با ناراحتی من مواجه میشی می ری و اون چیزی که باعث ناراحتیم شده رو میزنی و من اینقدر از این کارت خندم می گیره ... از وقتی یاد گ...
15 دی 1391

... رادین جون وارد 15 ماهگی شد ...

  به نام خالق فرشته های زمینی     یه ماه دیگه گذشت و با گذشت این ماه ؛ بزرگتر و عاقل تر از ماه قبل و ماههای قبل شدی... و ما به شکرانه یه مرحله دیگه از تکاملت با سپاس از خدای مهربون که تو ، فرشته ناز رو به ما داد جشن می گیریم... این جشنها نه فقط برای شادباشِ ، بلکه یادبودیه از روزی که  تو هرشته آسمونی به زمین اومدی...      این ماه من و بابایی تصمیم گرفتیم تا یه جشن متفاوتی برات ترتیب بدیم ... و اون بردنت به بازیگاه و رفتن به رستوران برای شام... پنج شنبه که ماهگردت بود مصادف بود با ا...
14 دی 1391

... درباره تو در 15 ماهگیت ...

اگر هر بار که لبخند بر لبانم می نشانی می توانستم به آسمان بروم و  ☆ ای بچینم در آسمان شب دیگر   ☆ ای نمیماند.. .      عزیزم با اومدنت به زندگیم دوباره کودک خوابیده درونم رو زنده کردی... حالا با شاد بودنت شاد میشم و با خندیدنت می خندم و با دویدنت می دوم و پا به پای کودکیت راه میام .... دیگه اخم نا زیبای زمونه  به من اثری نداره و با تو پاکیه مطلق ، روح من آرومه و به هیچ چیز جز خوبی و دوست داشتن و مهربونی فکر نمیکنه ... دیگه با تو ، نامهربونی آدمها ، برام مثل بادیه که میاد و میره و سادگیه&...
14 دی 1391

... و خدا باز هم او را به من بخشید ...

به نام خداوند بخشنده رحم گستر و خدا باز هم او را به من بخشید                                              12/١٠/١٣٩١ غروب{ سه شنبه} که بابایی از سر کار اومد ، می خواست بره نظام مهندسی تا یه کاری انجام بده ... ما هم لباس پوشیدیم و حاضر شدیم تا بریم بیرون و یه دوری بزنیم  و بلاخره بعد از دو ماه عکس هاتو از آتلیه بگیریم ... بعد از نیم ساعتی که تو ماشین متتظر بابایی شدیم ، بابا اوم...
13 دی 1391

... دیدار بابایی با یازدهمین مروارید رادین جون ...

بلاخره بعد از چند هفته تعطیلی بدون بابایی ، این هفته رو می خوایم در کنار بابایی خوش بگذرونیم... تنهایی این چند هفته به خاطر کلاسهایی بود که بابایی داشت و خدا رو شکر با وجود کم خوابی هاش و رفت و آمدش تو اون دود و دم و شلوغی تهران  تونست با نمره های خیلی عالی واحد هاشو پاس کنه... صبح روز پنجشنبه{11/10/1391} بعد از یه خواب خوب حدودای ساعت 11:00 با بیدار باش رادین پسری از خواب بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحونه با کمک باباییخونه زندگیمون رو تمیز کردیم ... ساعت 2:30 ناهارمون حاضر شد ، ناهار باقالی پلو داشتیم با چلو گوشت.خیلی  خوشمزه شده بود  مخصوصاً با حضو...
11 دی 1391

... چشم چشم دو ابرو ...

    به نام  آفریننده شیرینی ها جیگریه من تازه یاد گرفته بگه چیش چیش [ = چشم ] ... چیش چیش گفتن رو از وقتی  مادر روحی براش چشم چشم دو ابرو خونده یاد گرفته ... گاه می پره و چشم ما رو از جاش در میاره که برام چیش چیش بخونید ، گاه هم می گه چیش چیش تا براش بخونیم ... دیشب تا بخوابم 26 بار بعد از خوندن هر بار شعر چیش چیش کرد ، یعنی [replay] ... من و بابایی دیگه داشتیم از خنده منفجر می شدیم   ، اما شما خونسرد  به ادامه چیش چیش می پرداختی ... منم تصمسم گرفتم صبح ازت فیلم بگیرم تا ببینی چه لوسی و ناز... تو فیلم با ناز و صدای خوشگلت آروم و آهسته می گی ...
10 دی 1391